سارا و ثنا جانسارا و ثنا جان، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 11 روز سن داره
محمدسبحان جانمحمدسبحان جان، تا این لحظه: 10 سال و 8 ماه و 22 روز سن داره

♥دوقلوهای من سارا وثنا♥و داداش کوچولوشون محمدسبحان

عکسهای آتلیه 9 ماهگی

                                           من دیووووووووووونه ی این عکس سارام                                                     &nbs...
11 اسفند 1391

اولین و به یاد ماندنی ترین جشن عروسی با سارا و ثنا

امیدهای زندگی من سلام هر روز که از خواب پا میشم و شما رو کنار خودم میبینم هزاران مرتبه خدا رو شکر میکنم نمیدونم اگه شما رو نداشتم چطور با دلتنگیام کنار میومدم ...خدا جونم شکرت بخاطر هدیه های گرانبها. عزیزای من نزدیک یه ماهی درکنار دلسوزترین و فداکارترین آنای دنیا بودیم (مامان مامانی) دو هفته تبریز بودیم اومدنی همآنا باهامون اومد تا از شما نگهداری کنه تا من کارای عیدمو بکنم خلاصه که مامانی بدجور به وجود گرمش عادت کرده بود هر روز روزامو میشمردم از اینکه آنا میخواست تنهامون بزاره وحشت داشتم ولی چاره چیه خدا رو شکر شما رو دارم و تکیه گاه امنی که باباییههههههه. دیروز بابایی زنگ زد و گفت عروسی یکی از فامیلای عمه سارا دعوتیم منم که با شماه...
10 اسفند 1391

این روزا با دوقلوهای وروجک

سلام عزیزای دلم خوبین دورتون بگردم من ماشاا... هزار ماشاا... این ماه اینقدر بامزه و شیطون شدین که همه رو دیوووووونه کردین کارایی میکنید که ماها باورمون نمیشه بچه ای با این سن بتونه این کارارو بکنه.... خلاصه بگذریم یه ١٥ روزی رفتیم تبریز خونه ی آناجون  خیلی خیلی بهتون خوش گذشت اینقدر خانوم شدید که اصلا اذیتم نکردین راستشو بخواین اصلا دلم نمی خواست برگردیم آخه هوای اونجا کجا ....... شاید باورتون نمیشه این ماه نتونستم چند تا عکس درست وحسابی ازتون بگیرم عوضش بردیمتون آتلیه و عکسای خیلی نازی ازتون گرفتیم قول میدم در اولین فرصت بزارم تو وبلاگتون . دون دونا من و بابایی دیوانه وار دوستون داریممممممممممممممممممممم.  &nb...
29 بهمن 1391

اولین کالسکه سواری

دون دونای مامان سلام امیدوارم همیشه حالتون خوب باشه ثنا دون دونیه من یه کوچولو سرما خورده اصلا حال نداره بدتر از اون اصلا نمیخندهههه بمیرم برات الهییییییی موقعی که شادید همه ی دنیا برا منو باباییه خدا نکنه شما دوتا کسل باشید و نخندید خونمون پر از غم و اندوهههه باز شکر یه مقدار بهتر شدی عزیز دل مادر.... خبر خوبی دارم  زندایی فاطمه و سینا کوچولو زحمت کشیدن و به خاطرشما از تبریز اومدن خونمون  خیلی خوشحالیم آخهههههه مامانی چند روزی هست که درگیر دندون و دندونپزشکیه واسه همینه که زندایی لطف کردنو تشریف اوردن خونمون تا مراقب شما باشن تا من به کارای دندونام برسم زندایییییییی جونم خیلی دوست داریم راستی دیشب رفتیم فان پارک هایپر سان ...
3 بهمن 1391

پایان هشت ماهگی

سلام به نفسای خوشگله خودم از اینکه دیر به دیر میام و وبلاگتونو آپ میکنم معذرت میخوام این ماه خیلی مشغله ی فکری مامانی زیاده و از طرفیم شما دوتا وروجکا بلا شدید خدایی من کم آوردم ولی از حق نگذریم خیلی شیرین و با مزه شدید خلاصه که با وجود این همه  توصیفات دیووووووونتونم این ماه تولد دختر عمه فاطمه دعوت شده بودیم حسابی بهتون خوش گذشت هفته ی بعدش هم تولد پسر عمه محمد رضا بود خلاصه این ماه کلی صفا کردید . از کارای جدیدی که یاد گرفتید اینه که تا به ثنا میگی موتور شو شروع میکنه به صدا در آوردن بابایی اسم ثنایی رو گذاشته چی توز موتوری دورت بگردم الهیییییییییی هر دوشون عادت کردن به اینکه بابایی شبا میبرتشون بیرون تا ساعتای ١٢میگر...
30 دی 1391

اولین میزبانی سارا و ثنا

دیروز که سه شنبه بود عمه کوشولو اومده بود دیدنتون شما هم خیلی خوب به استقبالش رفتین مامانی هم برای شام عمه و عمو(شوهر عمه) رو برای شام دعوت کرد. و با شما قرار گذاشت که آبروداری کنین و خانومای خوبی باشین خلاصه ماجرا اینکه شما دو تا داشتین با عمه بازی میکردین و منم تدارک شام رو میدیدم با عمه فکر کردیم چی بذاریم و بالاخره تصمیم گرفتیم لوبیا پلو بذاریم من خیلی ذوق داشتم آخه این اولین مهمونی دادن بعد از تولد شما 2 تا وروجک بود حالا میخوام چند تا عکس هم از شما و هم از تدارکات شاممون بذارم : ثنا:یعنی میخواد چیکار کنه؟ سارا:اٍوا !! یعنی چی؟آماده نشده از آدم عکس میندازن  &nbs...
7 دی 1391

اولین یلدای دوقلوهای عزیزم

یلدا یعنی یادمان باشد که زندگی آنقدر کوتاه است که یک دقیقه بیشتر با هم بودن را باید جشن گرفت . . . یلدایتان مبارک عزیزای مامانی....                                                                                      &...
4 دی 1391

واکسن4ماهکی

نازگلهای مامان سلامممممممممممممممممممم دیشب تا صبح نتونستم بخوابم خیلی نگران بودم برا واکسناتون .صبح ساعت٩بابایی رو بیدارکردم و همراه آناجون رفتیم مرکزبهداشت.دوست داشتم هرچه زودتر برگردیم خونه واقعا تحمل اذیت شدنتونو نداشتم خلاصه رسیدیم مرکز از شانس بد مامانی مسئول مرکز کلیدارو گم کرده بود و رفته بودن دنبال کلیدساز بدجور ضدحال خوردم دست بابایی درد نکنه ١ساعتی شماهارو با ماشین گردوند  بعدش برگشتیم دیدیم همه چی برا گریوندن شماها محیاست آخخخخ بمیرم واسه اون چشای قشنگتون که اون همه اشک ریختند دست آناجون درد نکنه حسابی حواسش هست تا خدای نکرده تب نداشته باشید. عسلهای من الان خوابو به همه چی ترج...
25 آذر 1391

پایان 7 ماهگی

سلام دون دون های من .این اسم جدیدی هست که من واستون گذاشتم.نازه مگه نه؟ 7 ماهگی تون رو هم با سختی های زیاد پشت سر گذاشتیم. ورودتون به 8 ماهگی رو تبریک میگم عزیزای من. به خاطر مشغله های زیاد از جمله سرماخوردین و بیشترین وقتم برای درست کردن غذاتون صرف میکنم وقتی نداشتم که عکسای جدیدی ازتون بذارم و وبلاگتونو آپ کنم انشالله سر فرصت عکساتونو میذارم. ...
21 آذر 1391

تشکر

ساراو ثنای عزیزم, این پست رو براتون مینویسم تا بگم درسته زندگی درکنارشما برا من و بابایی لذت بخشه ولی گاهی وقتا کم میارم ولی تا نگام میفته بهتون همه چی یادم میره و میگم خدا جونمممممممممم ممنون به خاطر سارا و ثنات ولی بیشتر ممنون به خاطر داشتن همسری مهربان وصبورو پدری فداکار, کسی که تو این مدت نهایت تلاششو میکنه تا من باآرامش کامل به شما دو تا فسقلیها برسم, بازی کنم با شما...خلاصه میخوام از بابایی  تشکر کنم . درضمن میخوام یه سری عکساتو نو با بابایی بذارم امیدوارم خوشتتون بیاد....       دوستتون داریم خیلی زیاد هرچی بگیم بازم کمههههههههه. ...
19 آذر 1391